چقدناخوشاینده که بیشتراوقاتتـ باشکـ وتردیدبگذره
واین فکرباشه که داری به کسی بهامیدی که
سالهاستـ فقط داره بازیتـ میده
بالاخره منم به شرایطه پیش اومده عادتـ میکنم
ینی انقدکه احساسی نمونه که درکـ نشه و
نشه بهش معنابخشیدگاهی باخودم میگم
سالهاستـ منتظررسیدن چنین روزیم نکنه حالاکه
هی نزدیکونزدیکترمیشم متوجه شم همش
امید واهی بوده اماخیلیم دور از انتظارنیستـ
امایکم عجیبه انقدسرسختـ بودنوصبوربودن در برابر
اینهمه ابهاماتوسوالای بی جوابـ امافقط ازیه چیز
درعجبم مگه چقدمیشه وانمودکردمشکلی نیس؟
وتابه کی میشه اینچنین ادامه داد؟
این یه کابوسه که هم توبیداری هم توی خوابـ باهاته
ولی هیچی برای من مثه اولش نمیشه انگاردیگه..
شایدتاآخرش بااین ذهنیتـ بتونم توجیهش کنم
که چیزی جز امتحانه استقامتـ نبود..
برچسب:
نویسنده: رضا جعفری