هین مانده ام درین کومه ی خیرگی خود
با شبی سردوبارانی توام بابافته های خیالی خود
باران شوری تومیسوزاند زخمای تنم را
رعدا بنواز دلنواز نوایی که بنمایی هم آوازی به دلم را
هق هق هلقیشته ام جگرخراش شد
دگر حتی گردون هم ز دستم خموش شد
به کدامین گوشه بخزینم که مرا آرامش بوَد
دگر تابـ ماندنم درین خانمان بارکش نبوَد
گر سودا زده منم که دمادم به دل خود غدر میکنم
گر خوابـ را ز چشمان خود می ربایم
گر مراستـ دلی درد آشام به خود
آخرش میرسم به خیالی در بی بودگی خود
تو آنی که در رویایم وا مانده ای
تو انی که در تناسخم سجینِ جامانده ای
تو آن اندوهانی که چو آبـ چکان چشم من درغربتــــــ طریفـ بیشه تاری جامانده ای
تو شدی آن بافته های فلسکیده شده دراندیشه ام
توهمان شدی که به درد نشاندی تم لحظه هایم
تو همان تراژدی انتهاری مکرری
که بعداز روبه زوال رفتن خیالم فغان سرداده ای
دگر خلتـــ نمی خلد در مخیله ام
گویا رختبر بسته باشی در لتـ متنم
..sara zh..
برچسب:
نویسنده: رضا جعفری